دیروز که از خواب بیدار شدم کلی شوق داشتم
به خودم گفتم بلخره بعد از 1 ماه می خوام عشقم رو ببینم
ساعت 11 بود که اس ام اس داد که نمی تونم ساعت 12 بیام چون با سرویسم
اگه می تونی ساعت 6:30 بیا پارک
منم گفتم اشکال نداره من که 1 ماه صبر کردم این چند ساعت هم روش.
ساعت 4 این تورا بود که دیدم دوستش اس ام اس داد که نرین پارک چون اون
می خواد با دختر عمه اش بیاد.
من به خودم گفتم چقدر حیف شد که نتونستم ببینمش چقدر حرف باهاش داشتم که نتونستم بهش بگم و شب شد و شبم گذشت
صبح که از خواب بیدار شدم کف کرده بودم انگار جاذبه 10 برابر شده چسبیده بودم به تخت بعد از کلی تلاش بلند شدم ساعتو دیدم ساعت حدود 1 بود
همین طور اینورو اونور کردم تا به این نتیجه رسیدم که باید برم حموم
تو این فکرا بودم که تلفن زنگ زد دیدم شماره ی غریبه ست می خواستم جواب ندم
اما گفتم شاید کسی کار مهمی داشته باشه
جواب دادم
سلام کردم اونم جواب داد حالا داشتم فکر می کردم این کیه:D
تازه بعد از 5 ثانیه یادم اومد که ای بابا این مهرنازه
از اونجایی که دلم براش تنگ شده بود مغزم شروع به کار کرد
بعد از 4 بار پرسیدن حالش بلاخره فهمیدم می گه داره میره کلاس
بهش گفتم پس ساعت 4:15 می یام پیشت
قطع که کرد گفتم برم حموم
که دیدم تلویزیون یه کارتونه باحال داره می ده
حالا کسی نیست بگه مرد گنده خجالت نمی کشی کارتون می بینی؟؟!!
تا اونو دیدم ساعت شده بود 3:30
رفتم حموم تا در اومدم دیدم ساعت 3:50
تند تند لباس پوشیدم امدم سوار آژانس بشم که دیدم دختره میگه ماشین نداریم
حالا کی ماشین گیر بیاره تو این بی بنزینی
آخر دویدم تا آژانس بالایی که ساعت 4:10 بود به مرده گفتم ماشین دارین
که یه کاغذ داد بهم و گفت برو به اون مرده بگو ببرت
دیدم یه آدمه فسیل که آدم خجالت میکشید بگه این جانداره
رفتم گفتم میرم 3 راه اقدسیه
انگار نه انگار گه حرفی زدم رفت در صندق عقب باز کرد یه 20 بنزینو گذاشت عقب
من حول بودم اون ریلکس
تازه آقا یادش اومد این کار خطرناکه رفت یه چیزی پیدا کنه اینو ببنده
من میخواستم خفش کنم حالا اینو بسته یادش افتاده سوییچ هم کارش دستشه
تلپ تلپ راه افتاده بره سوییچو بده یه جوری میرفت که گفتم تو قدم بعدی سکته میکنه میمیره
خلاصه سوار ماشین شدیمو راه اوفتاد با شتابی در حد حلزون
من که دیگه از دیدن مهرناز قطع امید کردمو فقط دعا میکردم از پشت کامیونی چیزی نیاد رومون بهش گفتم من عجله دارم یه گاز الکی دادو دوباره آروم رفت
به هر بدبختی بود منو 4:20 رسوند
حالا من که این همه حرف داشتم تمام حرفام پرید
خیلی عادی سلام کردمو با هم راه افتادیم
انگار لال بودم بجز یه سری چرتو پرت هیچی نگفتم
من که کلی فکر کرده بودم که بهش بگم چقدر دوسش دارمو چقدر دلم براش تنگ شده
اما هیچی نگفتم
یه دفعه دیدم نزدیک خونشونیم به من گفت من می خوام برم توی فروشگاه تو از همین جا برو
منم گفتم از فروشگاه منظورت همون بغالی دیگه
بی دلیل گفتم منم باهات میام
رفتیم توی لوازم تحریری یه روان نویس خرید
به من گفت دیگه تو سوپر نیا
برای این که اذیتش کنم گفتم خوب منم میخوام خرید کنم
اون جلوتر از من رفت تو سوپر
منم انگار نه انگار اونو میشناسم رفتم آب برداشتم
اومدم که حساب کنم که دیدم یارو میگه پول خرد ندارم
منم مجبور شدم برم رانی بردارم به مهرناز گفتم تو نمی خوای آروم گفت نه
من اونو حساب کردم دیدم یاروه بقیه پولمو کبریت داد
من گفتم سیگاری نیستم که کبریت میدی شکلاتی آدامسی چیزی بده
یاروه دید من بهم بر خورده 30 تومان اضافه داد که از شرم خلاص بشه
اومدم بیرون منتظر مهرناز شدم از پشت سر که اومد غور غورکنان گفت چرا اینجا وایسادی منم برای اینکه اذیتش کنم گفتم
ببخشد من شما رو میشناسم
دیدم چشاش پر خون شده تند تند رفتو زیر لب گفت
اه این همیشه اینجوری مسخره بازی در میاره
خلاصه رفتو منم رفتم سوار ماشین شدم
پیاده که شدم احساس کردم همه به من نگاه می کنن
یه مرد داشت به زنش نمی دونم چی می گفت من فکر کردم با منه آدرس میخواد گفتم کجا میخواین برین دیدم یارو چشاش از تعجب زد بیرون گفت جانم؟
من سرخ شدم گفتم ببخشید فکر کردم با من هستید
ده قدم نرفته بودم که یه پلیسه داشت با یه پسره حرف می زد
به پسره گفت برو اونجا من فکر کردم با منه گفتم جانم که پلیسه فکر کرد خلو چلم
گفت برو عزیزم با شما نبودم
من که دیگه از خجالت می خواستم بودو ام
نمیدونم چرا فکر می کردم همه دارن با من حرف میزنن
یه کم حواسمو جمع کردم که دوباره سوتی ندم
سوار ماشین که شدم از همه چیز لجم گرفت
از این که بهد از این همه مدت نتونستم به مهرناز بفهمونم عاشقشم
از حواس پرتی امروزم از این که شاید مهرناز بعد از این همه مدت که ندیدمش
ناراحت بشه که اینقدر عادی باهاش رفتار کردم
و کلی فکرای احمقانه ی دیگه
اما من کل اینا رو گفتم که یه چیزو بگم:
مهرناز به اندازه آسمون دوست دارم تا ابد برای همیشه!!
به خودم گفتم بلخره بعد از 1 ماه می خوام عشقم رو ببینم
ساعت 11 بود که اس ام اس داد که نمی تونم ساعت 12 بیام چون با سرویسم
اگه می تونی ساعت 6:30 بیا پارک
منم گفتم اشکال نداره من که 1 ماه صبر کردم این چند ساعت هم روش.
ساعت 4 این تورا بود که دیدم دوستش اس ام اس داد که نرین پارک چون اون
می خواد با دختر عمه اش بیاد.
من به خودم گفتم چقدر حیف شد که نتونستم ببینمش چقدر حرف باهاش داشتم که نتونستم بهش بگم و شب شد و شبم گذشت
صبح که از خواب بیدار شدم کف کرده بودم انگار جاذبه 10 برابر شده چسبیده بودم به تخت بعد از کلی تلاش بلند شدم ساعتو دیدم ساعت حدود 1 بود
همین طور اینورو اونور کردم تا به این نتیجه رسیدم که باید برم حموم
تو این فکرا بودم که تلفن زنگ زد دیدم شماره ی غریبه ست می خواستم جواب ندم
اما گفتم شاید کسی کار مهمی داشته باشه
جواب دادم
سلام کردم اونم جواب داد حالا داشتم فکر می کردم این کیه:D
تازه بعد از 5 ثانیه یادم اومد که ای بابا این مهرنازه
از اونجایی که دلم براش تنگ شده بود مغزم شروع به کار کرد
بعد از 4 بار پرسیدن حالش بلاخره فهمیدم می گه داره میره کلاس
بهش گفتم پس ساعت 4:15 می یام پیشت
قطع که کرد گفتم برم حموم
که دیدم تلویزیون یه کارتونه باحال داره می ده
حالا کسی نیست بگه مرد گنده خجالت نمی کشی کارتون می بینی؟؟!!
تا اونو دیدم ساعت شده بود 3:30
رفتم حموم تا در اومدم دیدم ساعت 3:50
تند تند لباس پوشیدم امدم سوار آژانس بشم که دیدم دختره میگه ماشین نداریم
حالا کی ماشین گیر بیاره تو این بی بنزینی
آخر دویدم تا آژانس بالایی که ساعت 4:10 بود به مرده گفتم ماشین دارین
که یه کاغذ داد بهم و گفت برو به اون مرده بگو ببرت
دیدم یه آدمه فسیل که آدم خجالت میکشید بگه این جانداره
رفتم گفتم میرم 3 راه اقدسیه
انگار نه انگار گه حرفی زدم رفت در صندق عقب باز کرد یه 20 بنزینو گذاشت عقب
من حول بودم اون ریلکس
تازه آقا یادش اومد این کار خطرناکه رفت یه چیزی پیدا کنه اینو ببنده
من میخواستم خفش کنم حالا اینو بسته یادش افتاده سوییچ هم کارش دستشه
تلپ تلپ راه افتاده بره سوییچو بده یه جوری میرفت که گفتم تو قدم بعدی سکته میکنه میمیره
خلاصه سوار ماشین شدیمو راه اوفتاد با شتابی در حد حلزون
من که دیگه از دیدن مهرناز قطع امید کردمو فقط دعا میکردم از پشت کامیونی چیزی نیاد رومون بهش گفتم من عجله دارم یه گاز الکی دادو دوباره آروم رفت
به هر بدبختی بود منو 4:20 رسوند
حالا من که این همه حرف داشتم تمام حرفام پرید
خیلی عادی سلام کردمو با هم راه افتادیم
انگار لال بودم بجز یه سری چرتو پرت هیچی نگفتم
من که کلی فکر کرده بودم که بهش بگم چقدر دوسش دارمو چقدر دلم براش تنگ شده
اما هیچی نگفتم
یه دفعه دیدم نزدیک خونشونیم به من گفت من می خوام برم توی فروشگاه تو از همین جا برو
منم گفتم از فروشگاه منظورت همون بغالی دیگه
بی دلیل گفتم منم باهات میام
رفتیم توی لوازم تحریری یه روان نویس خرید
به من گفت دیگه تو سوپر نیا
برای این که اذیتش کنم گفتم خوب منم میخوام خرید کنم
اون جلوتر از من رفت تو سوپر
منم انگار نه انگار اونو میشناسم رفتم آب برداشتم
اومدم که حساب کنم که دیدم یارو میگه پول خرد ندارم
منم مجبور شدم برم رانی بردارم به مهرناز گفتم تو نمی خوای آروم گفت نه
من اونو حساب کردم دیدم یاروه بقیه پولمو کبریت داد
من گفتم سیگاری نیستم که کبریت میدی شکلاتی آدامسی چیزی بده
یاروه دید من بهم بر خورده 30 تومان اضافه داد که از شرم خلاص بشه
اومدم بیرون منتظر مهرناز شدم از پشت سر که اومد غور غورکنان گفت چرا اینجا وایسادی منم برای اینکه اذیتش کنم گفتم
ببخشد من شما رو میشناسم
دیدم چشاش پر خون شده تند تند رفتو زیر لب گفت
اه این همیشه اینجوری مسخره بازی در میاره
خلاصه رفتو منم رفتم سوار ماشین شدم
پیاده که شدم احساس کردم همه به من نگاه می کنن
یه مرد داشت به زنش نمی دونم چی می گفت من فکر کردم با منه آدرس میخواد گفتم کجا میخواین برین دیدم یارو چشاش از تعجب زد بیرون گفت جانم؟
من سرخ شدم گفتم ببخشید فکر کردم با من هستید
ده قدم نرفته بودم که یه پلیسه داشت با یه پسره حرف می زد
به پسره گفت برو اونجا من فکر کردم با منه گفتم جانم که پلیسه فکر کرد خلو چلم
گفت برو عزیزم با شما نبودم
من که دیگه از خجالت می خواستم بودو ام
نمیدونم چرا فکر می کردم همه دارن با من حرف میزنن
یه کم حواسمو جمع کردم که دوباره سوتی ندم
سوار ماشین که شدم از همه چیز لجم گرفت
از این که بهد از این همه مدت نتونستم به مهرناز بفهمونم عاشقشم
از حواس پرتی امروزم از این که شاید مهرناز بعد از این همه مدت که ندیدمش
ناراحت بشه که اینقدر عادی باهاش رفتار کردم
و کلی فکرای احمقانه ی دیگه
اما من کل اینا رو گفتم که یه چیزو بگم:
مهرناز به اندازه آسمون دوست دارم تا ابد برای همیشه!!

